گفته بودند:

برای شریک سختی های زندگی ام

 

 

گفته بودند:زندگی زیباست

زندگی کرده ایم، زیبا نیست

یعنی ای دوست بی حضور دوست

زندگی زندگی است،رؤیا نیست

 

سرزمینی که حاکمش درد است

ساکنانش چقدر ناچارند

بادها تخم زخم می کارند

ابرها غالبا نمی بارند

 

همنوایان من نمی گفتند:

خانۀ دوست رو به پایین نیست

هرزه رفت به درّه های محال

اشتباه است،زندگی این نیست

 

ما چه داریم جز نشانی از

کوره راه نرفته تا ملکوت

نه درختی نه شعلۀ چشمی

راه افتاده ایم در برهوت

 

تشنه بودیم،یک نفر می گفت

پای آن کوه چشمه ای زیباست

آن یکی گفت پشت آن تپه

تک درختی است؛ زندگی آنجاست

 

تلخ اگر گشت روزگار ای خوب

دوستان را چه ریز می بینی

گاه اما به گرد شیرینی

دوستانی عزیز می بینی

 

من و تو آن کتاب در بادیم

می وزد باد و باز می گردیم

...و نوشته است روی هر صفحه:

«راه بسته است،باز می گردیم»!

 

یک شب اما دُرُست از سرِ شب

برف تا آن رف بلند آمد

ما نشستیم گفت و گو کردیم

ما نشستیم،برف بند امد

 

نا گزیریم پس بیا ای خوب

قدر یک اتفاق با من باش

اتفاقا به خیر می گذرد

تا ته کوچه باغ با من باش

 

تو که باشی همین سؤال سخت

پاسخش ساده است؛آماده است

تا بپرسیم:«زندگی آیا....؟»

زندگی اتفاق افتاده است!

 

::: دمیرجعفری سیداکبر||

 

 

/ 0 نظر / 28 بازدید