دلنبشته...!

آآ...الف لام میم...

....کم کم دارم به شما عادت میکنم

و یه جورایی دلتنگی دیدارتان را پیدا کردم..

اما دوست دارم شما نیز با نگاه من به ادامه ی زندگی آشنا شوید..

سوره ی من !

توباید بدانی همه ی آیات تو برای من مقدس اند جز آن آیه

که وقتی نگاه میکنی لبخند میزنی و هنگامی که پلک می بندی گریه میکنی!!؟؟

و من داغ می شوم و دوست دارم خون گریه کنم .. بقیه ی آیاتت را حداقل

ظاهرشان را می فهمم... گاهگداری هم که قلبم را درخانه ات جا میگذارم

میشنوم که حضرت باران چقدر سفارش چشمه هایش را میکندو هرگاه به

همین آیه می رسد او هم چشمانش را میبندد و آهسته.....

سوره ی من !

در فضای ذهن من چیزی شبیه عاشق شدن در 19رمضان ومردن در ظهرعاشورا

موج می زندومن تقسیم تبسم و تقسیم فانوس و ترانه و سهم دوست داشتن

و معاشرت با آدمها را در همان فضا میخواهم...

وهنگامی که فراهم نمی شود هیچگاه خانه ی محکم تو را با کوچه ی متشابه

آنان عوض نمی کنم اما تردشان هم هرگز..!؟ اما

سوره ی من ..

این اجازه را حتما توهم میدهی که در کنار بساط شلوغ آنها

گاهی بی اذن آنها سری به نخلستانهای نگاه تو بزنم تا کمی بهم بپاشم

تسخیری و آنها که کوچ را کوچه میخواهند شانه تکان دهندسقری..

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید