شما را نمی‌دانم!

شما را نمی‌دانم! ولی من دوست دارم صدای اذان را از گلوی نیمه خشک دهقانی خسته بشنوم و قنوتم را با دستان باد، وقتی که برگ تبریزی‌ها را به رقص می‌آورد، بگیرم. دوست دارم غروب خورشید را پشت کوهپایه‌ای سبز تماشا کنم. مهتاب را روی دشتی از گندم‌های خرامان و سپیده را از پشت شانه‌های کوهی نامدار ببینم. دوست دارم رنگ آسمان را به یاد بیاورم و برای دیدن شقایق‌ها، حتی، مرخصی استعلاجی بگیرم.

*************************************************************

 

برای خیانت ،

هــــزار راه هــســــت اما هـیــچ کــــدام

به انـــدازه تــــظـــاهـــر

به دوست داشتن کــثـیــف نـیـســـت

 ...*******************************************************

 دارم سعی می کنم همرنگ جماعت شوم،

آهای جماعت...

میشود کمکم کنید؟؟؟؟؟؟

شما دقیقا چه رنگی هستید؟

**********************************************************

به نسل های بعد بگویید ...

که نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز ...

نسل ما خود پیاز بود ...

که هر که ما رو دید گریه کرد

*************************************************************

شما را نمی‌دانم! ولی گلدان‌های این آپارتمان مرا به یاد کویر هم نمی‌اندازد. از نگاه محتاج فرزندانم به جیب رنگی تلویزیون غمگینم. همسایه‌ها را درست نمی‌شناسم. همه زندگیم بسته‌بندیِ نه جنگ و نه صلح صاحبخانه است. صله اتفاقی رحم ملولم می‌کند.

خیلی بزرگ شده‌ایم!

/ 0 نظر / 18 بازدید