روستای من دوستان ما(باشگاه کشاورزان جوان)
خدایا برای تو حرکت می‌کنیم تمام سعی خود را به کار می‌گیریم ، هدفمند و پرشور گام برمی‌داریم و فردا را به تو می‌سپاریم
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب

 

فلسفه به زبان ساده

 

این گفتگو به همت دوست و همکار عزیزم مدیر وب سایت «حکیم عالی قدر استاد ابراهیمی دینانی» صورت گرفت و از آنجایی که این گفتگو از قبل برنامه ریزی نشده بود و فرصتی پیش آمد، تا با استاد فلسفه دکتر ابراهیمی دینانی گفتگویی صمیمانه داشته باشیم . قرار بود این گفتگو عیدانه ما به شما به مناسبت سال جدید باشد اما به دلایلی در آن تاخیر شد و اکنون می توانید از این وب سایت دانلود نمایید.

این گفتگو به صورت زیرنویس انگلیسی و متن انگلیسی مصاحبه هم در این صفحه قابل مشاهده است و از شما عزیزان می خواهیم که با اشتراک گذاری این ویدئو ، موجبات آشنایی با استاد برای دیگر فلسفه دوستان در کشورهای دیگر را فراهم کنید .

متن گفتگو :

 استاد سوالی مطرح است و آن اینکه اگر ذهنی در عالم نبود آیا عالم بود یا خیر؟

 این سوال را باید قدری تصحیحش کنیم و وسیع تر مطرح کنیم که اگر ذهن نبود بله عالم بود

میتونست ذهن نباشه عالم باشه…که عالم در آگاهی خداوند هست.

ذهن یک بشر یا ذهن مطلقا بشر ؟

ذهن مطلقا بشر..

خوب حیوانات تا یک حدی این عالم را درک میکردند..حیوانات بودند یا نه..یا هیچ حیوانی هم نبود؟

این سوال را باید اینجوری طرح کرد..اگر ذهن نبود یا اگر ادراک نبود؟

اگر کلا ادراک نبود…

ادراک مطلقا؟

 ادراک مطلقا..

چه حیوانی چه انسانی

بله

حالا فرض کنیم انسان نبود حیوان هم نبود عالم بود یا نه ؟ بازم میشد باشه… در علم خداوند بود..میتونست عالم در علم خداوند باشه اما هیچ انسان و حیوانی نباشه که درک کنه..

اما اگه کسی فرض کنه اصلا ادراک نبود! حتی ادراک حق تعالی..اون وقت عالم چه معنی داشت؟

اصلا  ادراک نبود! نه ادراک انسان نه ادراک حیوان نه ادراک حق تعالی… عالم چه معنی داشت؟ اونجا رو بگو ..!

بود یا نه ؟ نمیشد اصلا بگیم نبود ..اینکه میگی نبود باز داری با ذهنت میگی (خنده استاد)

اگر مطلق ادراک نبود نه انسان نه حیوان نه حق تعالی  العیاذ بالله..اون وقت کی میگفت بود؟ کی میگه نبود؟ چه حکمی میگه بود یا نبود ؟ اصلا بود یا نبود حکمه..بود و نبود معنی نداشت اصلا..همین که میگی معنی نداشت باز معنی نداشت (خنده استاد)

استاد این قضیه به وحدت وجود هم ربط داره ؟

این قضیه به وحدت وجود ربطی نداره اما خوب وحدت وجود هم یک مقوله دیگه ای داره…

وحدت وجود هم یعنی وحدت عین و ادراک ..در وحدت وجود عالم ادراک یک چیز میشه اما این سوال ذهن و عین خیلی مسئله مهمیه در واقع مهمترین مسئله عالم ذهن و عین هست..عالم علم و معلوم

که عالم و معلوم یک حقیقت هست که دو تا جلوه داره همان وحدت وجود

استاد تا به آن مقام آدم نرسد نمیتونه درک کنه ؟

نه نمیتونه …اصلا ذهن بدون عین معنی نداره حتی اگر شما چنانچه هیچ چیزیم ندیده باشی با این عالم هم تماس نداشته باشی…البته اگر با این عالم تماس نداشته باشی ، ذهن نداری اما اگه فرض کنیم یک ذهنی ولو تخیل کنه باز یک عالمیو تخیل میکنه..

استاد انسان میتونه از ذهنش فرا بره ؟

ابدا ! ذهنش میتونه تلطیف بشه ولی میرسه به جایی که ذهن نباشه “من” باشه انسان از منش نمیتونه فرا بره ولی ذهن میتونه یک جای دیگه حالت مقایسه ای نداشته باشه..حضور داشته باشه اون حضور دیگه ذهن نیست.حرف ابن سینا تمام همینه دیگه.. انسان معلق ابن سینا ذهن نداره..فرض کرد یک انسان معلق یعنی یک انسانی که بستس هیچی ندیده هیچی نشنیده رابطه اش با عالم کاملا قطعه حتی انگشتان دستش هم بهم نرسیده باشه که نتونه لمس کنه فی هواء تلق که نه سرد باشه نه گرم…هیچ چیز نداشته باشه! پس این ذهن نداره اگه حس نداره فکر هم نداره اصلا ذهن نداره حالا این چیه ؟ ابن سینا میگه حضور داره..

 حضور یعنی خودش خودش است.یک سوزن به پاش بزنی جمع میکنه اگه حضور نداشت جمع نمیکرد خودشو شما به یک دیواری سوزن بزن جمع نمیکنه خودشو…

علم حضوری هم همینه آخه بعضی میخوان علم حضوری را تصور کنن اصلا تصوری نیست تا تصور کردی حضور نیست علم حضوری ذهن نیست حضوره ذهن تو حضوره حضور تو ذهن نیست اگر اون حضور نبود ذهن نبود

استاد در مورد این تنبلی انسان..که قبلا اشاره کردید هر کی هر عقیده ای میخواد  داشته باشه توضیح میفرمایید…

اینو الان میگن آزادی خوب درسته هر کسی هر عقیده ای داشته باشه حرف خوبیه و همینطور هم هست هر کس عقیده خودش را داره نمیشه عقیده ای بهش تحمیل کرد تا اینجا حرفی نیست حرف حقیم هست اما آدم اون وقت دلشو به این خوش میکنه که حالا که من این عقیده را دارم پس حقه که دیگه تلاش نکنم..این نتیجه بد ازش بگیره ..خیلی تنبله!

هر کسی میگه من عقیده خودمو دارم هی برای چی تلاش کنم ؟! راه تلاش بسته میشه

هر کسی حق داره عقیده خودش را داشته باشه! اما یعنی دیگه مطلقه ؟ دیگه نباید تلاش کنه ؟ شاید عقیده دیگری بهتر از عقیده من باشه من نباید تلاش کنم ؟

بله من حق دارم عقیده خودمو داشته باشم شما هم همینطور..تا اینجا حرفی نیست اما این حقو من نباید داشته باشم که شما چه فکری میکنی..شاید از من بهتر فکر کنی..حق دارم یا نه ؟ چه بسا عقیده شما از من بهتر باشه

من باید سعی کنم بفهمم اگه نکنم تنبلم ! هر کسی در عقیده خودش بمونه تنبلیه

ضمن اینکه هر کسی حق داره عقیده خودش را داشته باشه که این درسته این حق را هم داره که بفهمه اندیشه های دیگران چیه که اگه دیگران بهترن من برم به اون برسم..این حقم به خودش بدهپ

استاد حقیقت یک چیز بیشتر نیست ؟

حقیقت یک چیز بیشتر نیست راه باز میشه برای تعالی

استاد اختلاف در چیه پس ؟

اختلاف هست اما هموراه راه برای تعالی بازه..همواره اختلاف هست و همواره راه به وحدت رسیدن بازه

همیشه اختلاف هست اما همیشه میشه به جایی رسید که به وحدت برسی راه بسته نیست الان شما این طرح عقیده که دادی یک فکری کردید دیگه اگه فکر نمیکردید میگفتید خوب من اندیشه خودم اونم اندیشه خودش..کسی هم کاری باهات نداشت ولی با فکر اومدی تغییر بدی چه بسا حالا بعدم جور دیگه ای تغییر بدی..چه مانعی داره ؟ همیشه باید تعالی باشه وگرنه بمانی موندی..در هر مرحله..توقف مرگه..مرگ فکر!

وخیلی از مردم دچار مرگ فکری اند یک عقیده از اول بهش القا شده دیگه همون را اطاعت میکنه میل هم نداره بره بیرون

استاد شهامت میخواد..

بله شهامت میخواد اصلا سلوک اینه…سلوک عرفا اینه! سلوک عقلی اسمش…سالک یعنی تو خیابون راه بره ؟ سالک یعنی در فکر راه بره ..سلوک سلوک فکره نه سلوک  پا سلوک کجا برم من ؟ تو بیابونا قدم بزنم که چی بشه..مثلا عطار اسمش سالک فکرت..فکر سالکه و گرنه با راه رفتن که سالک نیست

اگه تو یک اتاق بشینه پنجاه سال از اون اتاق بیرون نیاد فکرش تکامل داشته باشه سالکه..اما اگه کسی همه دنیارو  بگرده فکری نکنه..سلوکی نکرده…ممکنه یک تجربیات تازه ای پیدا کنه..تازه اون تجربیات هم با فکره اگه فکر نداشته باشه و درک نکنه حالا همه کره زمین رو بگرد چی میشه؟

    خر عیسی گرش به مکه برند    باز گردد هنوز خر باشد

اون موقع ها که با خر میرفتن مکه حالا برمیگرده خر حاجی شده ؟ حاجی الاغه ؟ (خنده استاد)

استاد با این تعریفی که شما از قلسفه میکنید در مورد اینکه فلسفه اندیشیدن اندیشه هاست این واقعا یک راه متعالی را باز میکنه…

استاد: وگرنه اندیشه ها را یاد گرفتن تقلیده اون هم مهمه خوب باید یاد  بگیره اما مقلدی..یک موقع هست از پدر و مادر تقلید یکنی یک موقع هست از یک کتاب..یک وقت از سقراط اونم مقلدی..  سقراط به تو میگه یاد میگیری یا پدر و مارد میگن که عامیانه اس خوب این تقلید عامیانس..

دوباره باید انچه میگه روش بیاندیشی اون وقت مقلد نیست…

همه مقلد اند!! اون وقت فکر میکنن محقق اند..

چون یاد میگیره فکر میکنه محققه..باید ببینه اینکه یاد گرفته چه جوره چه کارگاهی داره به آن برسه نه اینکه بگه چون سقراط گفته من قبول میکنم..سقراط بزرگه ..گفته..تو هم قبول کردی..سقراط مقلد نبود خودش..سقراط رسیده…اکثر مردم مقلد اند متاسفانه ..

راحت تر هم هست

آره راحت تره …تحقیق سخته..یعنی سلوک سخته

میشه گفت فکر کردن سخت ترین چیزه ؟

سخت ترین! هیچ چیز به اندازه تفکر سخت نیست..هر کس یک فعالیتی میکنه مقتضای طبعش بعدا خسته شد استراحت میکنه ولی فکر چه وادی های عجیب باید بره بعد هم آرام نداره ..اصلا فکر استراحت نداره

استاد شاید مردم هم از این بیشتر می ترسند ؟

بله ! سخته! تعادلشون بهم میخوره ..خیلی شجاعت میخواد..استقلال فکری خیلی شجاعت میخواد

اصلا شجاعت اینه ! شجاعت شمشیر زدن نیست…یا یک آدم های بی باکی فکر هم ندارند شمشیر میزنند..فکری شجاعت میخواد که اونی که داری زیر سوال ببری..تمام وجودت زیر سوال ببره

خیلی شجاعت میخواد..حالا با یکی دعوا کردن و زدن که شجاعت نیست

اگر نابود کنه بد نابود میکنه اگر هم بسازه خوب میسازه…

اگه درست فکر کنه نابود نمیشه..اگه در راه فکر هم بمیره خوبه.. شهید فی سبیل الله…

اصلا سبیل الله فکره..سبیل الله کجاست ؟ سبیل حق کجاست ؟ هواپیماست؟ شتر؟ ماهی؟

بسیار خوب  طرف مکه بری سبیل الله است ولی با فکر اگه نری چی؟ اگه بی فکر بی شعور بره تا مکه این سبیل الله ؟ سبیل الله اندیششه که در عمل پیاده میشه..یک ربات ببر تا مکه این فی سبیل الله ؟

اصلا راه خدا راه اندیشه است.

استاد می توانیم بگیم خلقت هم اندیشه خداست ؟

معلومه! اصلا علم خدا خلقه…..کن فیکون همینه بعضی ها فکر میکنن اول “کن” بعد “یکون” اصلا کن همون یکونه..بین اراده خدا و خلق خدا فاصله هست ؟ حتی یک لحظه ؟

اگه یک لحظه بود باید یک ماتریالی داشته باشیم..

ببینم خدا عالم رو از ماتریال ساخت ؟ شما این ساختمون یا ماشین را بخوای بسازی ماتریال باید داشته باشی

خدا این عالم را از متریال ساخت ؟ اندیشه خدا بود

شاید این چیزی که ما ماتریال میگیم هم ماتریال نباشه

برای ما ماتریال هست برای خدا نه…برای ما ماتریال معنی داره از چیزی باید چیزی را بسازیم اما برای خدا ماتریل معنی نداره…تازه خود اون ماتریل از کجا اومده…

عالم ظهور اراده خداست!

ظهور اراده است..نه یک چیز دیگه است دنبال اراده..یک وقت میگیم اراده کردیم پس یک چیزی بوجود آمد..ازعدم که بوجود نمیاد…ماتریل هم که نداره..عالم ظهور اراده خداست..خیلی سخته تصورش..

حالا من یک مثال بزنم روشن بشه…شما الان کاری که انجام میدید با یک وسیله ای انجام میدید…اون وقت که فکر میکنید با چه ماتریالی فکر میکنید ..اگه شاعر بودی شعر میخواستی بگی ..یک شاعری که شعرش میاد با چه ماتریالی ؟ یک فکر که به ذهنت میاد با چه متریالی ساخته میشه…فکر شما خود شماست یا فعل شما؟

از خودت جداست ؟ عالم نسبت به خدا همین طوره…کل این عالم متریال این عالم نسبت به خدا مثل فکر شماست نسبت به شما..حالا کلمه فکر را به کار نمی بریم درباره خدا…این عالم علم خداست

عالم چیزی جدای از علم خدا نیست میشه علم خدا یک طرف عالم یک طرف ؟ اصلا جدای از حق تعالی چه معنی داره..در احاطه قیومی خدا..

منتها ما تصوراتمون عامیانه اس فکر میکنیم خدا اونجا نشسته..این کوه و دریا  انداخته اونجا..این آسمان را انداختیم اونجا برای خودش بگرده (خنده) این نیست..! تفکر رسیدن بهش خیلی سخته..ذهنی که غیر ورزیده باشه براش سخته تصورش..

استاد در سایت ما بخش هایی از کتاب قواعد کلی شما بهش پرداختیم که اهل فنش واقعا پسندیدن..این کار و تحقیقت مربوط همان تز دکترای شما بود ؟

بله یک بخشی از آن.. البته این کناب من آن زمان که کار میکردمو سر حال بودم و پیر نشده بودم..چهارصد قاعده استخراج کردم این که الان هست صد و پنجاه تا هست بعد یک آقایی که من به فکرش خیلی باور دارم یک روز به من گفت این قواعد داره شل میشه یک قدری از اون استحکام…همون حرف در من اثر بد گذاشت ما دیگه تعطیل کردیم..اون آقا که اسمش را نمیاورم بعد بهش گفتم اگه نگفته بودی این قواعد الان چهار صد تا بود بعد هم دیگه اون حال از من گرفته شده و الا اگر همون چهارصد تا قاعده را مینوشتم خیلی بهتر بود..

خیلی هم مورد استقبال استاد

واقعا کتاب خوبیه..راحت میکنه کارو..

حتی کسانی که رشته شون ریاضی هست هم از این قواعد استفاده می کنند..

قواعد ریاضی و موازین هست. اتفاقا من اونوقت هم که این کتاب را مینوشتم خیلی سال پیش بود سی چهل سال پیش..این مسئله برام معضل شده بود مدتی …خیلی هم سخت بود برام خیلی هم مراجعه کردم به کتب..که این قواعد که هست جمع قاعده اس دیگه.. اصلا خود قاعده چیه ؟

ما هو ماهیت القاعده ؟ به چه چیزی ما میگیم قاعده ؟ آن هم قاعده عقلی؟ خود این خیلی سخت بود برای من دیدم هیچ تعریف درستی برای قاعده نشده که قاعده چیه ؟ تو مقدمه این کتاب یک توضیحی دادم..خیلی کتاب ها را مراجه کردم ببینم در باره قاعده چی گفتند..حرف جون داری نیافتم…

 قاعده یعنی یک چیزی که” فراگیره و استثنا هم نداره..”

حالا این قواعدی که من مطرح کردم شاید بعضی هاش استثنا داشته باشه ولی نسبتا فراگیره

شما اگر نگاه کنید ببینید میشه استثنا بهش زد یا نه ؟ مثل ریاضی هست قطعیت ریاضی را پیدا میکنه..اینکه یک ریاضی دان خوشش میاد برای همینه ..دو بااضافه دو مساوی هست با چهار که استثنا نداره

که یک جا مساوی چهار باشد یکجا نباشد ؟ قاعده است.

در ریاضیات خوب راحته قاعده پیدا کردن…اما در غیر ریاضیات قاعده پیدا کردن خیلی سخته..قواعد عقلی از ریاضی هم فرا میره..ریاضیات هم عقل هست اما عقل مقداری.. ما یک قواعد عقلی داریم که از مقدار فراتره..مقدار و کمیت را از ریاضی بگیریم چه کاری ازش میاد ؟

استاد ریاضی را از علم بگیریم چطور ؟

علم امروز خراب میشه..علم دیروز شاید نه.. علم دیروز خیلی ریاضی نبود اما علم امروز ریاضی هست. بعد از دکارت علوم امروز همه ریاضی اند

خوب پس مقدار را از ریاضی بگیریم دیگه عقلی نیست اصلا حرفی برای گفتن نداره اما عقل همش مقداره ؟

موضوع مسائل عقلی مقداره ؟ نه.. مثلا هر معلولی علت می خواهد این مقداره ؟ ولی حکم عقل هست.فراگیر هم هست..

علم امروز جهان را در غالب کمیت می شناسد..کیفیت را نمیشناسد تازه کیفیت را وقتی میفهمد که تبدیل به کمیت کند..حالا من یک مثال بزنم.. آدمی که طب داره یک حالی داره که خود اون طب دار می دونه حالش چیه ولی طبیب طب را نمیفهمه درجه را میگذاره میگه شما ۳۸ درجه دو درجه طب داری..طب برای یک طبیب ۳۸ درجه حرارته اما برای شخص طب دار چطور؟ اون حالتی که داره چی ؟

استاد در مورد کتاب هاتون… آیا شما سخت می نویسید ؟

استاد : من تازه آسان مینویسم مطالب سخته..آنهایی که اهل هستند میگن شما خیلی روان نوشته اید مثلا همان کتاب قواعد که مینوشتم یک آقایی که اهل فلسفه بود حرف مهمی بهم زد یادم نرفته..میگفت شما فلسفه را بازاری کردی…این قواعد خیلی عمیقه…بنیاد تفکره..که ما روانش کردیم…

استاد فکر پیری و جوانی نداره ؟

استاد : فکر پیری و جوانی نداره اما خوب  تن خودش مسئله ای هست که…سخنی از یک عارف مراکشی دیدم که حرف عجیبی می زنه میگه که ” گوشت و استخوان در من کشیده شد، دیدم یونس را “

میدونید چی میخواهد بگه ؟ یونس رفت در دل ماهی… میخواهد بگه که روح آدمی یونسی است که در ماهی تن گرفتاره… اینو یک عارف مراکشی میگه..

استاد عرفان چطور غربی شرقی نداره ؟

استاد : نه! عرفان غربی شرقی نداره….

استاد خیلی استفاده کردیم ..خیلی ممنون از اینکه وقت گرانقدرتان را در اختیار ما قرار دادید.

صنوبری
این اولین گام است.. وبرای حرکت همین کافی است• انی ذاهب • من رونده ام . من نمیتوانم بمانم. و علامت این حرکت همین است که به گذشته حسرت نمی خورم. این کافراست که حسرت گذشته رادارد: یالیتنی کنت ترابا... کاش خاک بودم. کاش رویشی داشتم کاش.. پس باید امیدوارانه حرکت کرد اما به کجا..؟ •الی ربی• انسان آمده تا به سنگ و در و دیوار حرکت بدهد. چشمه ها هستند، درختان زنده اند، خاک مزرعه ما نفس میکشد،این منم که باید از این ها بهره بگیرم..چرا..سیهدین.. کسی که راه افتاد هدایت میشود وبرای شروع همین کافی است: انی ذاهب..** ********** *************************** *************************** سرود ملی جوانان روستایی ؛ آفتاب از پشت کوه آمد برون* صبح از چشم اهالی سر زده ست* مرغ رخوت ناک خواب آلودگی* بازهم از این حوالی پر زده ست* هم صدا در کار آبادانی اند* مردمان پر امید روستا* رودها سعی و تلاش آموختند* از جوانان رشید روستا* پا به چشم روستای ما گذار* تا دلت مانند گل ها وا شود* صبح و شب در کوچه باغ سینه ات* از نوای بلبلان غوغا شود* حرکت و نیرو بود ابزارمان* در جهاد ما، هدف سازندگی ست* ناامید از باد و باران نیستیم* لطف ایزد رمز این سرزندگی ست* متحد چون خوشه های گندمیم* چشم بدخواهان ایران کور باد* دیر بادا روزگار همدلی* دست شب از صبح میهن دور باد!* به سفارش کانون استانی باشگاههای کشاورزان جوان کانون روستازادگان سرزمین آفتاب
نویسندگان وبلاگ:
دوستان من:
کدهای اضافی کاربر :


داستان

تماس با مدیر



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
مشاهده صفحه جدید body > script:nth-child(12)

Flash Required

Flash is required to view this media. Download Here.

كد موسيقي براي وبلاگ